تجربه نزدیک به مرگ، هوشیاری و مغز (بخش سوم)

مفهوم جدیدی درباره ی تداوم هوشیاری بر اساس تحقیقات اخیر علمی بر روی تجربه کنندگان مرگ نجات یافته از ایست قلبی

نوشته پیم  ون لومل

بیمارستان ریجن استیت، آرنهم، هلند

در این مقاله ابتدا برخی جنبه های عمومی تجربه ی نزدیک به مرگ مورد بحث قرار می گیرد؛ پس از آن سوالاتی در مورد هوشیاری و رابطه اش با مغز مطرح می شود. جزئیات بیشتر تحقیقات آتی درباره ی تجربه ی نزدیک به مرگ بر روی نجات یافتگان ایست قلبی در هلند که در مجله ی Lacent در سال 2000 چاپ شد شرح داده می شود. در این پژوهش تاثیر عوامل فیزیولوژیک، روانشناختی و داروشناختی که منجربه این تجربه پس از ایست قلبی نشان داده نشده است؛ بلکه نوروفیزیولوژی در ایجاد ایست قلبی و در عملکرد طبیعی مغز شرح داده خواهد شد. و در آخر پیچیدگی ها در مورد پژوهش های هشیاری و نیز چگونگی امکان توضیح تداوم هوشیاری بررسی می گردد. تحقیقات علمی بر روی تجربه نزدیک به مرگ ما را به محدودیت های ایده های پزشکی و نوروفیزیولوژی در مورد طیف هوشیاری انسانی و رابطه ی ذهن-مغز آگاه می سازد.

فیزیولوژی اعصاب در مغزی با عملکرد طبیعی

چندین دهه مطالعات وسیع به جهت محدود کردن هوشیاری و حافظه به چیزی درون مغز انجام گرفت که تا کنون ناموفق بوده اند. و نیز باید این سوال را مطرح کرد که چگونه فعالیت هایی غیر مادی مثل توجه متمرکز و یا فکر کردن می تواند با واکنشی قابل مشاهده و مادی به شکل فعالیت های شیمیایی، مغناطیسی و الکتریکی قابل اندازه گیری در محلی خاص از مغز تطبیق داده شود، حتی افزایشی در جریان خون مغزی (Roland، 1981) در طی مدت فعالیتی غیر عادی مثل فکر کردن مشاهده شده است. مطالعات نروفیزیولوژی این فعالیت های ذکر شده را در طول EEG، MEG، RMRI و اسکن PET نشان داده است (Desmedt و دیگران، 1977؛ Roland و Friberg، 1985؛ Eccles، 1988). مناطق خاصی از مغز به لحاظ متابولیک در پاسخ به یک فکر و یا احساس فعال هستند. با وجود شواهد ارائه شده برای نقش شبکه های عصبی به عنوان واسطه به جهت تجلی افکار (ارتباطات عصبی) این مطالعات الزاما این مفهوم را القاء نمی کنند که آن سلول ها خود افکار را ایجاد کرده اند.

این که حافظه [خاطرات] و هوشیاری از فعالیت های مغزی ایجاد می شوند هنوز یک فرضیه ی اثبات نشده است چرا که تا کنون هیچ مدرک خاصی برای ارتباطات عصبی همه ی جنبه های تجربیات ذهنی به دست نیامده است. در حال حاضر شواهد مستقیمی از چگونگی امکان تولید جوهر ذهنی از ذهن و افکار توسط شبکه های عصبی و اعصاب وجود ندارد. چگونه “ناخودآگاه” مانند مغز ما که تولید هوشیاری می کند میتواند  اهمیت داشته باشد اگر چه مغز تنها از اتم، مولکول و سلول هایی با فرایندهای شیمیایی و الکتریکی ساخته شده است؟ هیچ مثالی از تطابق عصبی-ادراکی وجود ندارد؛ بنابراین، دلایلی در تردید درتطبیق هر سیستم بازنمودی عصبی با یک تجربه ی ادراکی در محتوا وجود دارد و از این رو دلایلی برای تردید در واقعیت دکترین “تطبیق محتوا” وجود دارد. فعال سازی های عصبی تنها بازتابنده ی ساختارهاست. فهم این نکته که چگونه الگوهای فعال سازی عصبی خود می توانند منجر به جنبه های کیفی احساسات شوند مشکل است. این را می توان با رادیوویی مقایسه کرد، شما رادیو را با روشن کردن آن فعال می کنید و می توانید طول موج خاصی را با تنظیم آن روی کانال خاصی فعال کنید اما شما هیچ گونه کنترلی بر روی محتوای برنامه ای که می شنوید ندارید. فعال سازی رادیو بر روی محتوای برنامه تاثیری نمی گذارد. فرضیه ی دکترین “تطبیق محتوا” این است که با فعال سازی متوالی شبکه های عصبی خاص شما همیشه محتوای احساسی و ادراکی یکسانی خواهید داشت. این فرضیه تا حد زیادی غیر قابل توضیح، باور نکردنی و بعید به نظر می رسد چرا که فعال سازی عصبی فقط فعال سازی عصبی است به بیانی ساده روشی برای رمزگذاری اطلاعات است. چگونه تفاوت ها در رمز منجر به تفاوت ها در افکار و احساسات می گردند؟

مغز حدودا شامل 100میلیارد سلول می باشد که 20 میلیارد آن در کورتکس قرار دارند. چندین هزار نورون در هر روز می میرند و تجدید مداوم پروتئین و چربی منجر به تشکیل غشاء سلولی در بازه ی زمانی چند روز تا چند هفته می شود (Romijn، 1997). هر سلول عصبی چند ده هزار سیناپس دارد که می تواند دیگر سلول ها را تحریک کرده و یا مهار کند. در طول حیات قشر مغز به طور مداوم و تطابقی شبکه ی عصبی خود را اصلاح می کند این اصلاحات شامل تغییر در تعداد و محل سیناپس ها می باشد. انتقال اطلاعات در طول نورون ها عمدتا توسط پتانسیل های عمل اتفاق می افتد و در طول فعالیت مغزی مجموع میدان های الکترومغنلطیسی میلیاردها سلول عصبی دائما در هر نانو ثانیه تغییر می کند. تعداد نورون ها، شکل دقیق دندریت ها، موقعیت سیناپس ها، آغاز تحریک نورون های منفرد اجزاء مهم ویژگی های پردازش اطلاعات محسوب نمی شوند؛ اما الگوهای بسیار منظم، ناپایدار و اشتقاقی این میدان های الکترومغناطیسی در حال تغییر در امتداد درختان دندریتی شبکه های عصبی تخصصی ایجاد می کنند. این الگوها را باید به عنوان محصول نهایی سازمانی خود محور که به طور دینامیک اداره می شود و بی نظمی دانست که به عنوان یک پدیده ی منسجم کوانتومی بیولوژیکی مطرح می شوند (Romijn، 2002). این سازمان خود محور را می توان با گردابی در آبهای جاری مقایسه کرد.

جستجو در پی یافتن هوشیاری

چگونه هوشیاری می تواند اساس تغییر میدان های الکترو مغناطیسی باشد و یا با آنها مرتبط شود؟ در تلاش برای یافتن پاسخ به این سوال تاثیر(مهار و نیز تحریک) میدان های الکتریکی و مغناطیسی موضعی خارجی بر روی میدان های الکترومغناطیسی دائما در حال تغییر شبکه های عصبی در طول عملکرد طبیعی مغز باید مورد توجه قرار بگیرد.

تحقیقات نروفیزیولوژیک با استفاده از محرکات مغناطیسی transcranial (TMS)، در طول مدتی که میدان های مغناطیسی موضعی تولید می شوند صورت می گیرند (Hallett، 2000). TMS می تواند بخش های مختلف مغز را تحریک و یا مهار کند و این بستگی به میزان انرژی وارده، اجازه ی نقشه برداری عملکردی نواحی کورتکس و ایجاد آسیب های عملکردی موقت دارد. آن اجازه ی ارزیابی عملکرد در نواحی مغز مرکزی  در مقیاسی میلی ثانیه ای را می دهد و می تواند توزیع شبکه های کورتیکال را در عملکرد های شناختی خاص بررسی کند. TMS می تواند در ادراک حرکتی و بصری را با منع پردازش کورتیکال به مدت 80 تا 100 میلی ثانیه اختلال ایجاد کند. بازداری درون کورتیکال و تسهیل به دست آمده در طول تحقیقات ضربان مختل با TMS بازگو کننده ی فعالیت درون نورونی در کورتکس می باشد (Hallett، 2000).

تداخل در میدان های الکتریکی شبکه ها ی عصبی موضعی در بخش هایی از کورتکس همچنین عملکرد طبیعی مغز را به هم می ریزد. Wilder Penfield جراح مغز و برنده ی جایزه ی نوبل با تحریک الکتریکی موضعی لوب پیشانی و Parietal در طول عمل جراحی یک مورد صرع توانست فلش هایی از خاطرات گذشته (که هیچ یک مرور زندگی کاملی نبودند) و تجربیاتی از نور، صوت و موسیقی ایجاد کند او تنها در یک مورد نوعی تجربه ی خروج از بدن را شرح داد (Penfield، 1958 و1975). این تجربیات هیچ نوع تغییر دیدگاه زندگی ایجاد نکردند. تاثیر تحریک الکتریکی و یا مغناطیسی خارجی به شدت و مدت انرژی وارده بستگی دارد. گاهی اوقات تاثیر تحریک وقتی که تنها مقدار انرژی کمی وارد شده رخ داده است. اما در طول مدت تحریک با انرژی بالاتر عملکردهای کورتیکال موضعی با از بین رفتن میدان های الکتریکی و مغناطیسی شبکه های عصبی کورتیکال متوقف شده است. به تازگی بیماری با OBE القایی به دلیل توقف فعالیت کورتیکال که با تحریک الکتریکی خارجی شدید شبکه های عصبی در gyrus angulair در بیماری صرع ایجاد شده است را توصیف کرد (Blanke ودیگران، 2002). اما دیگر مسببات شبکه های عصبی ناکارامد در کورتکس به ندرت ایجاد OBE می کند (Blanke و دیگران، 2004). نتیجه این که تحریک مصنوعی با فوتون های واقعی (انرژی مغناطیسی و الکتریکی) مختل کننده و بازدارنده ی میدان های الکترومغناطیسی در حال تغییر مداوم شبکه های عصبی ما می باشند و بنابراین عملکرد طبیعی مغز ما را تحت تاثیر قرار داده و متوقف می کنند.

آیا هوشیاری و خاطرات [حافظه] محصول و یا نتیجه ی این میدان های الکترومغناطیسی دائما در حال تغییر هستند؟ آیا این فوتون ها ناقل اولیه ی هوشیاری هستند (Romiln، 200) برخی پژوهش گران سعی در ایجاد هوش مصنوعی به وسیله ی تکنولوژی کامپیوتری کردند و امیدوار بودند با تحریک برنامه ها هوشیاری را برانگیزانند. اما Roger Penrose (1996) فیزیکدان کوانتوم اعلام کرد که محاسبات الگوریتمی نمی تواند منطق ریاضی را تحریک کند. او فرضیه  ی مکانیکی کوانتومی را برای توضیح رابطه ی بین هوشیاری و مغز پیشنهاد داد (Hameroff و Penrose، 1995). Simon Beerkovitch براورد کرد که مغز ظرفیت مطلقا ناکافی برای تولید و ذخیره ی تمام پردازش های اطلاعاتی تمام خاطرات ما به همراه افکار مربوط به زندگی فردی دارد. ما به 24^10 عملکرد در ثانیه نیازمندیم که کاملا برای سلول های عصبی ما محال است (Berkovich، 1993). باید به این نتیجه برسیم که مغز ظرفیت محاسبه ی کافی برای ذخیره ی تمام خاطرات و افکار مرتبط با آن و توانایی بازیابی مناسب را ندارد و ظاهرا قادر به ایجاد هوشیاری نیست.

   مفهوم جدید

من معتقدم که علم جستجویی برای توضیح معماهای جدید است و با حقایق و مفاهیم کهنه سرو کاری ندارد. این طور به نظر می رسد که با مفاهیم کلی و پزشکی کنونی ما تمام جوانب تجربیات ذهنی که توسط بیماران تجربه کننده ی مرگ طی فقدان موقت تمام عملکردهای مغزی گزارش شده است محال است. Frederik Van Eeden M.D و نویسنده ی مشهور هلندی در سال 1890 در سخنرانی خود درمورد پیشرفت در علم امروزی اظهار داشت که “من به شخصه بیش از هر زمان دیگری متقاعد شدم که بزرگترین دشمن پیشرفت علمی رد و عدم پذیرش تحقیق درباره ی حقایق ناشناخته و عجیب بدون تعصب قبلی می باشد” (Van Eeden، 1897، ص. 226). بنابر این توضیح فرضیه ای جدید که قادر باشد ارتباط داخلی گزارش شده با هوشیاری دیگران و اقوام درگذشته را شرح دهد، امکان تجربه ی فوری و همزمان (لا مکان)، مرور و بازنگری زندگی فردی در بعدی بدون بدن معمول مان که ناچار به درک زمان و مکان است، جایی که رخدادهای گذشته، حال و آینده وجود دارند و احتمال داشتن هوشیاری واضح با خاطرات، هویت فردی، شناخت، امکان درک خارج از جسم بی جان یک چالش علمی خواهد بود. طی NDE فرد می تواند نهایت بازگشت به هوشیاری در بدن به همراه با احساس محصور بودن در بدن را تجربه کند. تقریبا تمام جنبه های گزارش شده از هوشیاری در طول ایست قلبی ظاهرا پدیده ای کوانتوم مانند است. ما مانند بسیاری دیگر به این نتیجه می رسیم که پردازش های مکانیکی کوانتوم می تواند چیزی حساس و بحرانی در چگونگی ارتباط حافظه و هوشیاری مربوط به مغز و جسم در طی فعالیت های روزانه ی عادی و همچنین در مرگ مغزی و مرگ بالینی ایجاد کند.

این مقاله جای مناسبی جهت پرداختن به مکانیزم های کوانتومی با جزئیات بیشتر نیست؛ اما من می خواهم تنها برخی وجوه اصلی فیزیک کوانتوم را مورد بحث قرار دهم چرا که این موردی ضروری جهت فهم برداشت من از تداوم هوشیاری می باشد (Van Lomme، 2004). د رمورد آنچه که من تا کنون توضیح داده ام ظاهرا تشابهات قابل ملاحظه ای در محتوای چندین وجه هوشیاری ما طی NDE و برخی مفاهیم اثبات شده در مکانیک کوانتوم وجود دارد که به طور کامل دیدگاه موجود و آشکار و مادی ما را یعنی همان به اصطلاح فضای واقعی را دگرگون می کند و به ما می گوید که ذرات می توانند مانند امواج تکثیر یابند و بنابراین می توانند توسط عملکرد موج مکانیکی کوانتوم توضیح داده شوند. می توان این مطلب را اثبات کرد که نور در برخی آزمایش ها مانند ذرات عمل می کند (فوتون) و در آزمایشات دیگر مانند امواج، و هر دو آزمایش درست هستند؛ این همچنین بدین معناست که هیچ واقعیتی وجود ندارد یعنی هوشیاری محقق و طرح آزمایش وی نتیجه را مشخص می کند؛ بر طبق یافته های Bohr امواج و ذرات جنبه های مکمل نور هستند (Bohr و Kalckar، 1997). آزمایش Aspect و همکاران (1982) بر حسب فرمول Bell لامکانی را در مکانیک کوانتوم اثبات کرده است (ارتباط درونی غیر محلی). لامکانی به این دلیل که تمام حوادث با یکدیگر مرتبط اند و بر روی یکدیگر تاثیر می گذارند رخ می دهد، و این مطلب را القاء می کند که هیچ علت مکانی برای رخدادی وجود ندارد. فاز مکان-زمان مکانی غیر قابل روئیت-لا مکان- با بعدی بالاتر است که از میدان های موج احتمالی ساخته شده است یعنی جایی که هر رخداد گذشته و آینده به عنوان یک احتمال در دسترس است. David Bohm-فیزیکدان کوانتوم- این بعد را نظم پیچیده ی وجود نامیده است (Bohm، 1980) و Ervin Laszlo این میدان های اطلاعاتی را میدان نقطه-صفر و یا خلاء کوانتوم نام گذاری کرده است (Laszlo، 2003 و 2004). درون این به اصطلاح فاز مکان-زمان هیچ ماده ای وجود ندارد و همه چیز در تردید به سر می برد هیچ نوع اندازه گیری و مشاهده ای توسط فیزیکدانان میسر نیست (Heisenberg، 1971). عمل مشاهده بلافاصله احتمال را به حقیقتی با فروپاشی عملکرد موج تبدیل می کند. Roger Penrose این نتیجه ی چندین احتمال به یک وضعیت معین را “کاهش عینی” می نامد (Penrose، 1996). بنابر این اینطور به نظر می رسد که امکان هیچ مشاهده ای بدون تغییر بنیادین سوژه ی مورد مشاهده  وجود ندارد؛ تنها ذهنیت باقی می ماند.

فیزیک کوانتوم قادر به توضیح ماهیت هوشیاری و یا راز زندگی نیست اما به نظر من برای درک انتقال بین میدان های هوشیاری در فاز-مکان (مقاسه شود با میدان های احتمال همانطور که آنها را از مکانیک کوانتوم می شناسیم) و هوشیاری بیداری مربوط به جسم در مکان واقعی مفید است زیرا اینها دو جنبه ی مکمل هوشیاری می باشند (Walach و Hartmann، 2000). منشاء و محل ذخیره هوشیاری تمام و کمال ما با خاطرات فرا خوانده شده در همین فاز-مکان است و مغز تنها به عنوان مکانی برای بخش هایی از هوشیاری ما و نیز مکانی خهت فراخوانی خاطرات توسط هوشیاری آگاه عمل می کند. این مانند اینترنت است که از خود کامپوتر نشات نمی گیرد و تنها توسط این وسیله دریافت می شود.به این مفهوم هوشیاری در منطقه ی فیزیکی یعنی در دنیای ظاهری ما ریشه ندارد. بخش موج هوشیاری فنا ناپذیر ما در فاز مکانی با ارتباط لامکانی اساسا با ابزارهای فیزیکی قابل اندازه گیری نیست. چیزی که قابل اندازه گیری نیست هیچ گاه اندازه گیری نخواهد شد. این را می توان با نیروهای جاذبه مقایسه کرد؛ در آنجا تنها تاثیرات فیزیکی را می توان اندازه گرفت اما خود نیروها را نمی توان مستقیما اثبات کرد.

زندگی انتقالی از فاز مکانی به فاز واقعی آشکار ما ایجاد می کند. بر حسب فرضیه ی ما زندگی- تحت شرایط عادی روزمره که ما بیدار هستیم- امکانی جهت دریافت برخی قسمت های این میادین هوشیاری (امواج) به هوشیاری آگاه ما که متعلق به جسم فیزیکی ماست (ذرات) را فراهم می کند. در طول حیات هوشیاری ما نمودی از امواج و نیز ذرات را دارد و تعاملی دائمی بین این دو بخش هوشیاری وجود دارد. وقتی که می میریم هوشیاری ما دیگر بخش ذرات را نخواهد داشت و تنها بخش پایدار امواج را دارد و ارتباط بین هوشیاری و جسم از بین می رود.

این مفهوم (Van Lommel، 2004) مانند بخش های ذرات و موج نور یک نظریه ی مکمل است یک نظریه ای دو پهلو نیست. تجربه های ذهنی (هوشیاری) و صفات فیزیکی عینی متناظر ودو ظهور[تجلی] کاملا متفاوت از یک واقعیت عمیق تر مشابه پایه ای هستند یعنی نمی توان یکی را به دیگری تبدیل کرد و تقلیل داد. بخش ذره ای آن یعنی بخش مادی هوشیاری در دنیا ی مادی از بخش موج هوشیاری ما از فاز مکانی و با فروپاشی عملکرد موج در ذرات (“تقلیل ذهنی”) ایجاد می شود و این را می توان با  EEG، MEG، fMRI و اسکن Pet اندازه گیری کرد.

شبکه های عصبی مختلف به عنوان رابطه ی بخش های هوشیاری ما عمل می کنند و این را می توان با تصاویر متغیر طی ثبت fMRI و اسکن Pet نشان داد. بنابر این عملکرد شبکه های عصبی باید به عنوان دریافت کننده ها و انتقال دهنده و نه به عنوان نگهدارنده ی هوشیاری و خاطرات در نظر گرفته شود. با این درک جدید درباره ی هوشیاری و رابطه ی ذهن-مغز تمام عوامل گزارش شده NDE در طول ایست قلبی را می توان شرح داد. این مفهوم با ارتباطات لامکانی با میدان های هوشیاری افراد در فاز مکانی سازگار است. این ارتباطات لامکانی راه دور ظاهرا به لحاظ علمی و با قرار دادن زوج سوژه در دو مکان مجزای Faraday که به طور موثر از هر مکانیزم انتقال الکترو مغناطیس جلوگیری می کند را می توان نشان داد. الگوی معکوس تحریک بصری برای استنباط پاسخ های تحریک شده ی بصری در ثبت    EEGسوژه ی تحریک شده مورد استفاده قرار می گیرد و فورا توسط سوژه ی تحریک نشده دریافت می شود و منجر به تغییر فوری فعالیت در ثبت EEG می گردد (Thaheld، 2003؛ Wackermann و دیگران، 2003).

 در تلاش برای فهم درک رابطه ی متقابل مکانیک کوانتوم بین فاز مکانی نامحسوس وجسم مادی و هویدای ما مقایسه ی آن با ارتباطات دنیای مدرن مناسب به نظر می رسد. تبادل مداوم اطلاعات عینی به وسیله ی میادین الکترومغناطیسی رادیو، تلویزیون، موبایل و کامپیوتر در حال وقوع است. ما به طور ناخوداگاه از میزان وسیع میدان های الکترومغناطیسی که به طور ثابت شب و روز و در اطراف ما وجود دارند و حتی در وجود ما و در ساختارهایی مثل دیوارها و ساختمان ها در همین لحظه رخنه می کنند آگاه نیستیم. ما تنها هنگامی از میدان های اطلاعاتی الکترومغناطیسی آگاه می شویم که از تلفن همراه خود استفاده کنیم و یا رادیو و لپتاپ را روشن کنیم. چیزی که ما دریافت می کنیم در درون دستگاه و یا اجزای آن نیست بلکه به لطف دستگاه های گیرنده این اطلاعات از میدان های الکترومغناطیسی برای حواس ما قابل مشاهده می شود و درک در هوشیاری ما رخ می دهد؛ یعنی صدایی که از تلفن می شنویم در درون دستگاه تلفن نیست و یا کنسرتی که از رادیو می شنویم به رادیوی ما فرستاده می شود و تصاویر و موسیقی ای که از تلویزیون می بینیم و می شنویم به دستگاه تلویزیون ما فرستاده می شوند و اینترنت درون لپتاپ ما قرار ندارد. ما می توانیم چیزهایی را که با سرعت نور فرستاده می شوند را از فاصله ای چند صد تا چند هزار مایلی دریافت کنیم. و اگر دستگاه تلویزیون را خاموش کنیم دریافت قطع می شود ولی ارسال همچنان ادامه دارد و اطلاعات ارسالی همچنان در میدان های الکترومغناطیسی وجود خواهد داشت. ارتباط مختل شده است اما به کلی ناپدید نشده است و در جایی دیگر و در دستگاهی دیگر قابل دریافت است.(“لا مکانی”)

بر حسب فهم من بر اساس وجوه گزارش شده ی جهان شمول از هوشیاری تجربه شده در طی ایست قلبی می توان نتیجه گرفت که میدان های اطلاعاتی هوشیاری ما که شامل امواج می شوند در فاز مکانی و در بعدی ناپیدا بدون زمان ومکان ریشه دارند و در اطراف و درون ما حضور داشته و در بدن ما نفوذ می کند. این میدان ها به عنوان هوشیاری بیدار[؟] تنها در مغز کارامد انسانی به شکل میدان های قابل انداز گیری و در حال تغییر الکترومغناطیسی در دسترس خواهند بود. آیا می توان مغز را با دستگاه تلویزیون که امواج الکترومغناطیسی را دریافت و تبدیل به تصویر و صوت می کند مقایسه کرد؟ و آیا می توان آن را با دوربین تلویزیونی مقایسه کرد که تصاویر و اصوات را به امواج الکترمغناطیسی تبدیل می کند؟ این امواج ماهیت همه ی اطلاعات را در خود دارند و اما تنها توسط حواس ما و با استفاده از ابزارهای مناسب مثل دوربین وتلویزیون قابل درک می باشند. به محض از بین رفتن عملکرد مغز مثل مرگ بالینی در ایست قلبی و یا مرگ مغزی خاطرات و هوشیاری به یقین باقی می مانند اما توانایی پذیرش از بین رفته است چرا که اتصال و وسیله ی ارتباطی مختل شده است. هوشیاری در طول چنین دوره ای از ناکارآیی مغز می تواند تجربه شود و این همان چیزی است که NDE می نامیم. بنابر این به اعتقاد من هوشیاری ریشه ای جسمی ندارد.

نتیجه

نتیجه ی بدیهی که هوشیاری را بتوان مستقل از عملکرد مغز تجربه کرد می تواند منجر به تغییری بزرگ در پارادایم علمی در طب غربی شود، و می تواند مفاهیم عملی و پزشکی واقعی و مسائل اخلاقی مانند مراقبت از بیماران در اغما و در حال مرگ، مرگ از روی ترحم، سقط جنین، و خارج کردن اورگانیسمی برای پیوند از فرد در حال مرگ که هنوز قلبش در بدنی گرم می تپد اما مرگ مغزی تشخیص داده شده است را در بر داشته باشد. مفاهیم آنچنانی می تواند نظر فرد را در مورد مرگ به کلی تغییر دهد و این به دلیل نتیجه ی اجتناب ناپذیری است که در زمان مرگ جسم هوشیاری به تجربه ی خود در بعدی دیگر و در دنیایی غیر مادی و ناپیدا در فاز مکانی که درآن گذشته، حال آینده محصور است ادامه می دهد. ” مرگ تنها پایان بعد فیزیکی ماست.” تحقیقات بر روی NDE نمی تواند اثبات علمی انکار ناپذیری را فراهم کند زیرا افرادی که NDE را تجربه کرده اند کاملا نمرده اند بلکه بسیار به مرگ‏ نزدیک بوده اند و مغزشان عملکردی نداشته است. اما این به وضوح نشان داده شده است که در طول NDE هوشیاری مستقلی از عملکرد مغزی تجربه می شده است! نتیجه این که ما جسمی داریم که هنوز هم بدون آن قادر به تجربه ی هوشیاری هستیم. و نیز باید این را بدانیم که دنیایی که در اطراف خود می بینیم همانطور که آن را در NDE می بینیم واقعیت ذهنی خود را تنها از هوشیاری آگاهی ما یعنی از هوشیاری ما به دست می آورد.

هنوز هم سوالات زیادی بدون پاسخ مانده اند؛ براساس ابعاد تئوری ذکر شده از تداوم واضح تجربه ی هوشیاری باید در نهایت این را در نظر داشت که مرگ مانند تولد ممکن است تنها گذر از یک وضعیت هوشیاری به وضعیتی دیگر باشد. همچنین می توانیم نتیجه بگیریم که هوشیاری آگاه ما که آن را در طول هوشیاری روزمره تجربه می کنیم تنها بخشی از هوشیاری کامل و منسجم ماست. ارتباط با این هوشیاری فزاینده می تواند در یک موقعیت پزشکی بحرانی (در یک NDE) در طول موقعیتی حاد ظاهرا غیر قابل اجتناب از مرگ در یک حادثه ی جاده ای (حتمی)، (“تجربه ی ترس از مرگ”)، , و یا طی مدیتیشن و یا ریلکسیشن عمیق (تجربه ی روشن فکری و یا تجربه ی وحدت وجود) در طول تغییر موقعیت هوشیاری طی درمان ریگرسیون، هیپنوتیزم، انزوا و یا استفاده از مخدرهایی مثل LSD و یا در مرحله ی پایانی زندگی (توهم بستر مرگ) تجربه گردد. ارتباط درونی با میدان های اطلاعاتی آموزنده هوشیاری می تواند شهود فزاینده، رویاهای پیش آگاهی وخیال را توضیح دهد؛ و نیزمی تواند تجسمات و لحظه های مرگ را در دوران پس از مرگ مثل تماس با هوشیاری فرد در حال مرگ در جایی دور و یا اقوام درگذشته و فرشتگان و تجارب پس از زندگی و ارتباطات پس از مرگ را شرح دهد.

این هوشیاری طولانی و فزاینده بر اساس میادین فناناپذیر و همیشگی اطلاعاتی که تمام دانش، خرد و عشق بدون قید و شرط حضور دارند می باشند.  این میدان های هوشیاری در بعدی هستند که مفهوم کنونی زمان و مکان در آنها وجود ندارند این به معنای لامکانی و روابطی جهان شمول است. باید این را هوشیاری برتر، هوشیاری الهی و یا هوشیاری کیهانی نامید.  Ervin Laszlo این میدان های اطلاعاتی هوشیاری را میدان نقطه صفر یا میدان Akasha در خلاء کوانتوم و حتی بهتر تر از آن کیهانی plenum با حافظه ی کیهانی holographic با دخالت الگوهای میدان های امواج قابل سنجش نامید (Laszlo، 2004). تشکیلات هولوگرافی بر اساس مفهوم میدانی از نظمی است که در آن اطلاعاتی در مورد شئی به عنوان کل بر اساس الگویی تداخلی در امواج انرژی پراکنده در میدان رمزگذاری می شود. این مطلب امکان بازیابی اطلاعات در مورد هر شئی به عنوان کل در هر مکانی در میدان را فراهم می کند. چرا که الگوی تداخلی عملکرد موج را کدگذاری می کند در طول طیف موج گسترش یافته و برای مدت نامعلومی در زمان تداوم می یابد. از آنجایی که حتی بدن مادی ما حدود 99/99% خالی است (“خلاء”) همه ی سلول های بدن ما (و حتی DNA ما) همیشه توسط این میدان های اطلاعاتی آموزنده ی هوشیاری مورد هجوم قرار می گیرد. و زمانی که در نهایت پس از دوره ی مردن -که ممکن است حد اکثر چند ساعت و یا چند روز به طول بیانجامد- بدن ما قطعا می میرد و تنها ماده ای “مرده” از آن باقی می ماند و ما تنها می توانیم با این میدان های هوشیاری غیر قابل تخریب و پایدار در تماس باشیم و یا بخشی از آن شویم.    

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.